. از روي پل كه رد شدم كسي پايين چادرم را كشيد .
. كودكي را ديدم كه در اين سرما با لباس كمي آرام نشسته بود .
. چهره ي معصومانه و چشمان گيرايش دل هر آدمي را به درد مي آورد .
. به اطراف نگاه كردم هيچ آدمي نبود ...
. هيچ .
. و او تنها بود ...
.
.
.
. خدا با اوست .
.
.
.
