" دلم می خواهد فریاد بزنم و همه را از فاجعه با خبر کنم "
.
ای کاش آنها می فهمیدند که ما می فهمیم .
و آنها می دانستند که ما می دانیم .
و آنها می دیدند که ما می بینیم که آنها می بینند اما نمی خواهند باور کنند .
نمی خواهند باور کنند وجود کسانی را که وجود دارند .
اما من باور می کنم چرا که دیده ام .
من زنی را دیده ام که صبح تا شب در گوشه ی زیرزمینی تاریک و نمناک می نشیند ذره ذره آب شدن کودکانش را تماشامیکند . و ذره ذره می شکند .
من مردی را دیده ام که غرورش در مقابل فرزندانش خرد شده است . و من دیده ام که غم در چشمان این مرد موج میزند اشک بر دیده گانش حلقه زده و بغض سدی بر گلویش بسته .
وای که چقدر سخت است دیدن اشک مردی که شرمنده ی فرزندانش است .
من پدری را دیده ام که دختر نوجوانش را به مردی ۵۰ ساله فروخته است .
من انسانهای دیگری را هم دیده ام .
من انسانهایی را دیده ام که با کمال بی شرمی و جود همه ی این آدم هایی را که من دیده ام انکار می کنند .
البته آنها حق دارند چون در طول زنگی خود هیچ آدمی را جز خود ندیده اند .
حق دارند چون هیچ وقت شرمنده ی فرزندانشان نبوده اند .
حق دارند چون هیچ وقت فرزند خودشان پاره ی جگرشان بخشی از وجودشان را به خاطر فقر نفروخته اند .
حق دارند چون زنگی فقط از آن آنهاست ...
و این قانون طبیعت است .