تبليغاتX
هیس!!!صدای سکوت خیلی قشنگه
 

 

.

ابرها می بارند و چشمها میگریند

و من

در میان یک جفت مردمک سیاه

و زیر هاله ای از ابر تیره

وا مانده ام

تهی از بودن و خالی از رفتن

آن کسی که وجودم را سرشت

نفسم را جان داد و روحم را زندگی

در میانه ی راه مرا تنها گذاشت و

در توده ای از راه بی پایان گم شد

از آن پس من ماندم و من

هدفم را گم کردم

و به دنباش دویدم

تا آنجا که خود را نیز گم کردم

و نمی دانم که اکنون  کجای این دیار غربت

و  کدام نقطه ی این سرای فانی

جای من است .

وقتی صدای جیرینگ جیرینگ شکستن

گوش عالم را پر کرد

صدای پچپچه ها پیچید

که قضا بود و بلا

فارق از اینکه

دل من بود که شکست و سد بلا شد

وقتی بوی خون آمد

گمان کردند مرده

دفنش کردند

باران بارید

و من مرگ آرزو هایم را

در میان یک جفت مردمک سیاه

و زیر هاله ای از ابر تیره

گریه کردم .

مرگ آرزوهایم را کسی باور نکرد

و صدای فریادم را کس نشنید .

و در تاریخچه ی قلبم اینچنین ثبت شد :

امروز آرزوهایم مردند

فردا روز مرگ من خواهد بود .

فردای مرگ من چه کسی خواهد مرد ؟!!!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11 AM  توسط : آزاده