.
ابرها می بارند و چشمها میگریند
و من
در میان یک جفت مردمک سیاه
و زیر هاله ای از ابر تیره
وا مانده ام
تهی از بودن و خالی از رفتن
آن کسی که وجودم را سرشت
نفسم را جان داد و روحم را زندگی
در میانه ی راه مرا تنها گذاشت و
در توده ای از راه بی پایان گم شد
از آن پس من ماندم و من
هدفم را گم کردم
و به دنباش دویدم
تا آنجا که خود را نیز گم کردم
و نمی دانم که اکنون کجای این دیار غربت
و کدام نقطه ی این سرای فانی
جای من است .
وقتی صدای جیرینگ جیرینگ شکستن
گوش عالم را پر کرد
صدای پچپچه ها پیچید
که قضا بود و بلا
فارق از اینکه
دل من بود که شکست و سد بلا شد
وقتی بوی خون آمد
گمان کردند مرده
دفنش کردند
باران بارید
و من مرگ آرزو هایم را
در میان یک جفت مردمک سیاه
و زیر هاله ای از ابر تیره
گریه کردم .
مرگ آرزوهایم را کسی باور نکرد
و صدای فریادم را کس نشنید .
و در تاریخچه ی قلبم اینچنین ثبت شد :
امروز آرزوهایم مردند
فردا روز مرگ من خواهد بود .
فردای مرگ من چه کسی خواهد مرد ؟!!!
