برای اینجا بودن زود است و برای رفتن دیر ...
برای غزل حافظ خواندن وقت است و برای نابودی ظلم فرصت نیست ...
برای فرار از کلاس جبر و حسابان چاره است و برای رفتن از این دنیای پوچ و تو خالی راهی نیست ...
برای خوردن نان داغ همه هستند و برای گرفتن آن کسی نیست ...
در اینجا همه هست و هیچ نیست ...
در اینجا زندگی نیست هوا نیست عشق نیست ...
جای گرمای عشق با داغی شلاق پر می شود ...
اما هیچ کس حرفی نمی زند ...
ای کاش آن ها قدرت تکلم خود را بدست آورند تا با من هم صدا شوند ...
تا با من فریاد آزادی سر دهند .
